close
تبلیغات در اینترنت
رستوران
loading...

فیستو

آبرو چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,, ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همهما…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
مدافعان حرم 0 169 fatima
جدیدترین مدل های مانتو دخترانه 2015 0 208 hadi
ســرنوشـــت را نتوان از ســــر نوشـــت. 0 193 fatima
تبادل لینک رایگان باشبکه ی اجتماعی الباش 0 181 hadi
آموزش استفاده از سیستم شبکه ی اجتماعی الباش 7 446 hadi
شبکه ی اجتماعی الباش چیست؟ 2 233 hadi
................امروز تولدمه .............. 0 168 hadi
شبکه اجتماعی الباش 1 192 hadi
شـوی لـباس‌هـای ايـرانی زنـانه 0 468 hadi
مولا شمار درد دلم بی نهایت است... 0 236 jameekabireh
منم كه مادر امّ الائمه زهرايم... رحلت حضرت خدیجه کبری «سلام علیها» تسلیت باد. 0 176 jameekabireh
تسلیت به کار بر محترم Roze 2 262 jameekabireh
رفع بوی بد دهان بعـضی روزه داران 0 205 hadi
............. 1 223 hadi
ذکری برای بخشش گناهان کبیره 0 194 jameekabireh
پـانزده مـاده خـوراکی بـرای تسکین درد 0 200 hadi
جديد ترين توصيه هاي امنيتي بانك مركزي به شهروندان 0 198 hadi
خط قرمز هاي تغذيه روزه دار 0 176 hadi
میرسد روزی که بی چون و چرا می بینمت..شیعه نیوز 0 166 jameekabireh
مدل جدید شال و روسری ۲۰۱۳ 0 256 hadi

آبرو

هادي بازدید : 315 یکشنبه 27 اسفند 1391 زمان : 10:46 نظرات ()
آبرو

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همهما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون دادهو همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,,


+++++++ ادامش تو ادامه مطلب +++++++

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
فیستو مجموعه ای از بهترین ها
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    مطالب سایت رو چطور ارزیابی می کنید؟









    آمار سایت
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 21
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 20
  • آی پی امروز : 12
  • آی پی دیروز : 9
  • بازدید امروز : 36
  • باردید دیروز : 27
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 116
  • بازدید ماه : 485
  • بازدید سال : 5,005
  • بازدید کلی : 43,372